خرید بک لینک
برایم یک عکس فرستاد و گفت: «این رو توی آرشیو مجلاتم پیدا کردم. مال هشت نه سال پیشه.» عکس را باز کردم. اسم من بود و جوابی که مجله در پاسخ به نامهام داده بود: «ما خیلی خوشحال میشویم که شعرها و داستانهایتان را برایمان بفرستید تا در نشریه منتشر کنیم.» جمله را دوباره خواندم. سهباره، چهار باره... چطور ممکن بود؟ چطور این جواب را ندیده بودم؟ هیچوقت آن روزها را

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: دوشنبه 7 اسفند 1396 ساعت: 17:58

هشت نه ساله بودم. او چند سالی از من بزرگتر بود. لبهی تراس خانهی مادربزرگ نشسته بودیم و پاهایمان را تکان میدادیم. کمی فکر کردم و بعد چیزی را که حس میکردم خندهدارترین اتفاق دنیاست، برایش تعریف کردم. خندید، ولی از آن خندههای سردِ زورکی. دلم بدجور گرفت. با خودم عهد کردم تا آخر عمر نبخشماش. حالا چند وقتی است هرچقدر زور میزنم به حرفهای این و آن واقعی بخن

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: دوشنبه 7 اسفند 1396 ساعت: 17:58

هوا سرد بود و آلوده. آنقدر کثیف که هر نفسی را میدادم تو، حس میکردم آخرین نفس است. کاپشنم را توی مجله جا گذاشته بودم و دستهایم از شدت سرما سرخ و چروک شده بود. از تاکسی پیاده شدم. نگاهی به صفحهی گوشی انداختم و چند خبر جدید از جنگ و مرگ و دستگیری آدمها خواندم. دلم هم مثل انگشتهایم چروک شد. با خودم فکر کردم این همه سیاهی را توی یک روز چطور میشود هضم کرد؟

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: دوشنبه 7 اسفند 1396 ساعت: 17:58

صفحه بندی